حکایت عابد و فاسق

عابد و فاسق

حضرت باقر ( علیه السلام) فرمودند: «دو نفر داخل مسجد شدند، یکی عابد و دیگری فاسق . چون از مسجد بیرون رفتند، فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان و سبب این، آن بود که عابد داخل مسجد شد و به عبادت خود می بالید و در فکر بود، و فکر فاسق در پشیمانی از گناه و استغفار بود .»

معراج السعادة، ص 267

حكايتي از سعدي در باب تاثير تربيت

حكايتي از سعدي در باب تاثير تربيت

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست، هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

 

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام

هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند

 

روستا زادگان دانشمند

به وزیرى پادشاه رفتند

 

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند

 

داستان کوتاه

قیمت پادشاهی


 
روزی بهلول داننده بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟

هارون گفت: صد دینار طلا. 

بهلول گفت : اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!...

نامه ای برای خدا...

نامه ای برای خدا ...

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه ی جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا !»

با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»

نامه را باز کرد ، در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»

کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»

داستان کوتاه

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته . یکی از بچه ها می خواهد لقمه ای که در کیف دارد بخورد که معلم می فهمد.

 معلم با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخر است ! اگر سر کلاس چیزی میل کنید، نمی توانید در منزل غذای خوشمزه مادرتان را بخورید!

چند نفر با خنده و شوخی گفتند: آقا ...  اگر غذا نداشتیم چی ؟

دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کرد: اگه مادر نداشتیم چی ... ؟!!!

ماهی نونی...

ماهی نونی...

«ماهی‌ها رو بذار توی ظرف و ببر سر میز. اون ماهی که بیشتر سرخ شده رو بذار واسه خودت! اگر خواستی یکی دیگه هم بهت میدم. اون زیتون‌ها رو هم ببر. راستی خرما یادت نره، می‌گن بعد از ماهی باید خرما خورد. سبزی پلو رو بریز توی اون دیس بلوره.»

زهرا، سرخوش، نان‌های بیات شده‌ را که شبیه ماهی بریده بودمشان، توی ظرف پلاستیکی قرمز رنگ چید و گذاشت توی سفره و سریع برگشت و گفت:« آبجی، حالا زیتون‌ها رو بده.»چشمهایش برق می‌زد دیگر حواسش به بوی ماهی خانه‌ی همسایه نبود.

یادش بخیر...

برگی از خاطرات کویر...

سرکلاس دیر اومد ، اومد کنارم نشست ، گفت : مبصر کلاسی ؟

گفتم :بله

گفت : بنظرم  بچه ی با معرفتی میای .

گفتم : نظر لطف شماست.

گفت : اول ماه مهره با کسی دوست نشدم میخوای با هم دوست بشیم ؟

یه کمی نگاش کردم  و گفتم : باعث افتخاره .

 یه خودکار طلایی رنگ خیلی کوچیک و خوشگل دستش بود ، تهه خودکارش یه قلب کوچیک داشت که با یک زنجیر به خودکار وصل بود ، گفت : اینو ازم قبول کن تا باور کنم دوستیمو پذیرفتی !

خواستم قبول نکنم ولی با اصرارش قبول کردم.

خودکارو بهم داد ، منم یه خودکار که سال پیش بهم جایزه داده بودن و خیلی دوستش داشتم بهش دادم تا بی خودکار نمونه.

دست بر قضا یک هفته بعد قلب خودکار از زنجیرش جدا شدو گم شد ، همه جای خونه رو زیرو رو کردم ولی پیداش نکردم . فردای اونروز دید که خودکارش ناقص شده و بدون قلبه . خودکارو ازم گرفت وخیلی ناراحت نگام کرد بلند شد و جاشو عوض کرد دیگه پیشم ننشست .

الان بیست سال از اون ماجرا میگذره اما هنوزم که هنوزه باهام قهره ...

نویسنده : محمد پور ثمرین(کویر)

پدر آسمانی ...

پدر آسمانی ...

گروهبان که از خواهر و مادر بچه ، بازجویی میکرد، سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد.
گفت: پسرجان پدرت کجاست؟
بچه زیرلب گفت: رفته آسمان .سروان با تعجب پرسید: چی؟ مرده؟
بچه گفت: نه

هر شب از آسمان پایین می آید و با ما شام میخورد.
سروان چشم گرداند و درِِ کوچکی را در سقف دید ...

 

نویسنده : غریبه

داستان کوتاه  ...

داستان اسب اصیل...

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.

باد یه نشین با خودفکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را باتمام دارایی اش معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشد . روزی خود را به شکل یک گدایی درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه ی جاده ای دراز کشید . او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور خواهد کرد .

همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، از اسب خود پیاده شد و به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد یک پزشک ببرد. مرد گدا ناله کنان جواب داد: من ضعیف تر از آن هستم که بتوانم راه بروم . روزهاست که چیزی نخورده ام ، نمی توانم از جا بلند شوم دیگر نا ندارم . مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود رابه پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم . بادیه نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد .

مرد گفت : تو اسب مرا دزدیدی ، دیگر کاری از دست من برنمی آید ، اما فقط کمی وجدان داشته باش و این خواهش مرا برآورده کن .

خواهشم این است : برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی .

بادیه نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

 مرد گفت: چون ممکن است ، زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد . اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه نشین با شنیدن این سخن بسیار شرمنده شد ، بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...

داستان کوتاه...

داستان گربه و روباه :

 

 

 

 

 

 

گربه اي به روباهي رسيد ، گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟ 

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! ای شكارچي موش ! چطور جرات كردي  از من احوالپرسي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟  گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم  

روباه پرسيد : چه هنري ؟  

گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .

روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور بايد با سگها روبرو شوی و با آنها برخورد كني .

در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش از راه رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه . تا روباه خواست كاري كند ، سگها او را گرفتند . 

داستان مرد فقیر...

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”

و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی

حکایت

آورده اند که : روزی پدری دستش را بر روی شانه پسرش گذاشت و گفت : پسرم بگو زور تو بیشتر است یا زور من؟

پسر با تمام اعتماد به نفس گفت : زور من!

پدر چند قدمی جلوتر رفت و دوباره سوالش را تکرار کرد .

این بار پسر گفت : زور شما بیشتر است! پدر تناقض جواب را از پسرش پرسید و پسر

در جواب گفت : بار اول که سوال را پرسیدی دستانت بر روی شانه من بود و من به پشتوانه شما احساس قدرت بیشتری میکردم، اما بار دوم اینگونه نبود ...

روش تجارت به سبک هندی...

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

ادامه نوشته

داستان عینک

مرد نشسته بودو زنی نزدیک او . هردو نشسته بودند در کنار هم ............ روي دو صندلي .......... در يك اتاق.... آنجا مطب يك چشم پزشك بود.

آن دو زن و شوهر نبودند . مرد دوربين بود . نزديك را خوب نمي ديد . زن نزديك بين بود و بالعکس.

 زن تمام ريزه كاري هاي دنيا را تا چند سانتيمتري نوك دماغش مي ديد ، مناظر زيباي آن دورها را نمي ديد . رهگذران انتهاي كوچه هارا نمي ديد . اما مرد را با تمام جزئياتش مي ديد . حتي ريزه كاريهايي كه خود مرد هم خبر نداشت .

يك لكه كوچك را گوشه شلوار مرد مي ديد ....

ادامه نوشته

حکایت نجار باشی....

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.

یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار در حالی که با ...

ادامه نوشته

عاقبت عشق دروغین ...

 آورده اند که :

پسری گدازاده بر شاهزاده ای صاحب کمال صاحب جمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاهزاده رسيد که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . 

شاهزاده صاحب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت : اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.

درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد.

  در اين بين شاهزاده دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند . یکی از وزيران شاه از شاهزاده پرسيد: اين چه حکمیست که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟

شاهزاده گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت . سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام دارایی خود را فدای او ميکردم.

ترک جان و ترک مال و ترک - سر - هست در اين راه  - اول  -  ای پسر...

فراموشم مکن ...

گل فراموشم مکن ...


چندین سال پیش در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیه ی عاشق"به مسابقه گذارده می شود که درباره ی" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.

خلاصه قصه چنین است:

عاشق و معشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ...


ادامه نوشته

لاک پشت کوچولوی جوان...

یکی بود یکی نبود...

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند، از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش یا به عبارتی آرام عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشان آماده شوند !

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) جای مناسب پیدا کردند. حدود شش ماه طول کشید تا محوطه را تمیز کردند، و سبد پیک نیک را با ذوق وشوق باز کردند، بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد اتفاق نظر داشتند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین وزرنگترین عضو خانواده، برای آوردن نمک انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید،( گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!) ولی در نهایت  قبول کرد،البته  به یک شرط .آن اینکه هیچ کس تا وقتی  برنگشته چیزی نخورد . خانواده قبول کردند و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سالها پشت سرهم سپری شد وهمه منتظر...

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگر نمی توانست به گرسنگی ادامه بدهد . او اعلام کرد که قصد دارد غذا بخورد و شروع به باز کردن  سبد غذا شد . در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون آمد وبا صدای بلند گفت: دیدید می دانستم که منتظر نمی مانید. من هم نمی روم تا نمک بیاورم  !!!

نتیجه : 

بعضی از ماها زندگیمان را  صرف انتظار کشیدن برای این می کنیم تا  دیگران به تعهداتی که داده اند وما نیز  از آنها انتظار داریم عمل کنند . آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند یا قراره انجام بدند هستیم که خودمان (عملا")  هیچ کاری انجام نمی دهیم.....

حاصل عشق مترسک به کلاغ ...

مترسک و کلاغ

مترسک، زیر آفتاب داغ تابستان ، از آن همه بیهودگی و روز مره گی، به ستوه آمده بود.

نمیدانست برای چه آنجاست؟ نمیدانست­ چه میکند ؟ لحظه ها ، سالی بر او میگذشت و روزها قرنی! گویا تنها ، نفرینی ابدی، او را وادار کرده بود که تمام عمرش را در این دنیا، سر پا بایستد،

و تنهای تنها، بدون همنفسی، بدون هم صحبتی،بدون همه چیز میدید خودش را ، الّا تنهائی....!!؟!! آنقدر تنها میدید خودش را، گویا تمام میراث تنهائی جهان را، یکجا به او پیشکش کرده بودند.

یکی از همان روزهای بیهوده! تصمیم گرفت آن میراث نفرینی را بدور افکند، و فقط هم صحبتی داشته باشد.... کسی چه میداند؟ شاید هم همدلی وهم نفسی!!قدم از خودش بیرون گذاشت وبا سری بالا، به دیگران هم نگاه کرد! نگاه کرد...... نگاه کرد..... دید و دید و دید........ تا نگاهش به کلاغ لاغر و سیاهی افتاد، که بر روی درختی کنار پرچین مزرعه ، به همراه موسیقی باد، با شاخه های جوان میرقصید و به او هم زل زده بود! در دل کلاغ چه میگذشت ؟؟؟............­. شاید او هم از تنهائی به تنگ آمده بود؟؟؟ مترسک دل باخت! دل بست! نه یک دل...... که صد دل ...... فریاد زد : عاشــــقـــــتـ­ــــم!!!  اما از ته دل نداشته اش ، صدا اینگونه پیچید : از تنهائیم گریزانم !!!

ادامه نوشته

شیطان  و  فرعون ...

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت وعجز وناتوانی ادعای خدایی می کنی؟...

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی و از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.


مشکلی نیست که آسان نشود...

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پس از ارسال نامه چند روز گذشت

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا برای روز مبادا اسلحه ای پنهان کرده ام...
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی در آن محل دیده شدند و به مزرعه آن پیرمرد رفته و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند بازگشتند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی
هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید..

در باب اسرافکاری ...

اندازه نگهدار که اندازه نکوست...

يكي از پادشاهان ،شبي را تا بامداد با خوشي وعيش  ونوش به سر آورد ودر آخر شب گفت: 

ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نيست

 کزنيك و بد انديشه واز کس غم نيست

فقيري صبور که دربيرون کاخ، در هواي سرد خوابيده بود ، صداي شاه را شنيد به شاه خطاب کرد:

اي آنکه به اقبال تو در عالم نيست

گيرم که غمت نيست غم ماهم نيست

شاه از سخن وصبر فقير  شاد گرديد وکيسه اي با هزار دينار از دريچه کاخ به سوي فقير نزديک کرد و گفت : اي فقير !دامنت را بگشا
فقير گفت : دامن ندارم زيرا لباس ندارم!
دل شاه به حال او سوخت ويک دست لباس خوب به آن دينارها اضافه کردو به آن داد.
آن  فقير در حفظ آن پول ولباس نکوشيد وآنها را در اندک زماني همه را خرج کرد و پراکنده نمود و يا به عبارتي زياده روي کرد واسراف نمود.

ماجرا را در آن وقت به شاه گزارش دادند ،شاه ناراحت شد و چهره در هم کشيد شاه دستور داد آن  مرد فقير و اسرافکار را که آن همه نعمت را در اندک زماني تلف کرد رابه جاي دوري تبعيدش کنند زيرا خزانه بيت المال غذاي تهيدستان است نه طعمه برادران شيطان و اسراف کاران .
يکي از وزيران خير خواه به شاه گفت : چنين مصلحت دانم که به چنين فقيران به اندازه کفاف و اندک اندک داده شود تا آنها در خرج کردن،راه اسراف را نداشته باشند ولي براي صاحبان همتي چون شما مناسب نيست که با خشونت شديد وزننده با فقير برخورد کنند به گونه اي که يكبار لطف بيش از حدو سرشار از محبت اورا اميدوار گرداني وسپس دل او را با تندي و خشونت رنجور و خسته گرداني

نه شاه در  نفاق و خشونت اندازه را رعايت کرد و

نه فقيردر نگهداري اموال .

نامه ای به آموزگار....

نامه ی آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش ...

خطاب به آموزگار:به پسرم درس بدهید،او باید بداند که همه ی مردم عادل و همه ی آنها صادق نیستند اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر فرد شیاد انسان صدیقی هم وجود دارد،
به پسرم بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه رهبر با حمیتی نیز وجود دارد.
به او بیاموزید که ...

ادامه نوشته

هرکاری با نام خدا نباشد ابتر است...

داستان کوتاه از برای خدا؟... یا برای خود؟

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود، وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

 ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو رامامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم،

 با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»، 

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روزدوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ دیناری نبود، خشمگین شد و تبر برگرفت، 

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت: تا آن درخت برکنم ،

گفت : دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند، در جنگ آمدند . ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت:  دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد،  ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...

«کیمیای سعادت »

کلامی با خداوند...

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم. زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود.

همان‌طور كه نگاه مي‌كردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذيرش ثنا مي‌گفتم.

ناگهان در آن حال،پروردگار را در قلبم با تمام وجود احساسش كردم .

از من پرسيد: “دلباخته‌ام هستي؟

پاسخ دادم:  بلي، تو صاحب اختيار من هستي.”سپس پرسيد: “ اگر نقص عضو داشتي، باز دلباخته‌ام مي‌شدي؟

از اين سؤال مبهوت شدم. نگاهي به دست‌ها، پاها و ساير اندام‌هاي بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم

پاسخ دادم: “خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته‌ات مي‌شدم.

دوباره خدا سؤال كرد: اگر نابينا بودي ...

ادامه نوشته

آیا شما عضو گروه 99 هستید ؟؟؟؟  ...

تولد و مرگ را هیچ درمانی نیست مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست!

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟

ادامه نوشته

قرمزته یا آبیته  ؟؟؟

 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ " قرمز " بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما" شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تماما" بیست این جا

فقط خود کار  " قرمز " نیست این جا

فقط خودکار " قرمز " نیست این جا

قرارمون این نبود !!!

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زودچتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثلکلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

ادامه نوشته

کودک پا برهنه...

tasavire didani 20 300x240 کودکان فقیر
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد ...
 مردی در حال عبور او را دید که با حسرت به کفش ولباسهای پشت ویترین خیره شده، دلش به حال او سوخت ، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .
کودک پرسید: ببخشید آقا شما خدا هستید؟ مرد لبخندی زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت:  می دانستم اگر خودش هم نباشید حتما" با او نسبتی دارید!!!

در باب بزرگ اندیشی

روزي نيكيتا خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد.
خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد.
خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد.
خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلواررا بدوزد.
خياط گفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"ما نيز گمان مي كنيم از آنچه هستيم بزرگتريم. اما وقتي از محل زندگي و كارمان دور مي شويم به حد و اندازه واقعي خود پي مي بريم.