کلاغ نیشخندی زد که به لبخند شبیه بود!! و چشمکی زد و با ناز، پرگشود و بر روی دستهای مترسک فرود آمد و نشست... کلاغ،حالا دیگر مطمئن شده بود که، آنکه تا دیروز جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت، تکه هائی از چوب و پارچه است ، که حتی نمیتواند دوستش را در آغوش بگیرد.تمام وجود مترسک شور بود و دلخوشی؛ تمام وجود کلاغ هم همینطور بود ! چه هم نفسی پر تمنا و پر امیدی بودند !! در دل یکی شوق وصل موج میزدو در دل دیگری، سیر شدنِ بدونِ پرواز.

اما مهم این بود که هر دو میگفتند: عــاشــقــتــم!­!!!!

 دو ماه بعد......... کلاغ سیاه تپلی ، بر روی تن خزان زده موقر، بالهایش را میجورید؛ و به مترسکی نگاه میکرد، که واژگون، روی هیزمهائی که برای گرم کردن کلبه مزرعه دار، در گوشه مزرعه، تلنبار شده بودند، افتاده بود، و تنش هنوز، بوی فحش های مزرعه دار ی را میداد، که غارت مزرعه اش را، توسط خیل کلاغهای سیاه، تنهاو تنها، به گردن مترسک انداخته 

بود. بعد از فریادهای مزرعه دار بود که تازه مترسک به خودش آمده بود، که او ، آنقدر ها هم تنها نبود... او آنقدر ها هم بیحاصل روزها را  شب نمی کرد.

 او مسئول حفظ مزرعه بود!!!! تازه وقتی توسط دستهای بزرگ و پینه بسته مزرعه دار از زمین جدا شد، دانست که زمین در پایش افتاده بود و پاهای او را عاشقانه در آغوش گرفته بود تا او بتواند بایستد. 

تمام گندمهای قد و نیم قد ، عاشقانه او را مینگریستند ، که همچون کوهی ، سایه بر سر آنها انداخته بود، آری... همان وقت بود که مترسک فهمید،که ای کاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه میکردو میفهمید که تنها نیست، بیهوده نیست.

 و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم میشنید؛ که فارغ از منقار سیاهش که فریاد میزد عاشقتم؛ با رذالت در دلش  میگفت: چه لقمه بزرگی!! چه لقمه ارزانی!! . و دریغ.. که دیر فهمید... دیر دید.... و این شد ...... که ..... حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه شد !!!