کلامی با خداوند...
دوباره خدا سؤال كرد: اگر نابينا بودي باز پديدههاي مخلوق مرا ستايش ميكردي؟
چونه ميتوانستم چيزي را بدون ديدن تحسين كنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين ميكنند.سپس به خدا گفتم: تصورش برايم دشوار است، اما همچنان دلباختهات ميشدم.
خدا پرسيد: اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به كلامم گوش ميسپردي؟
چگونه ميتوانستم كر باشم و سخنها را بشنوم؟! دريافتم با گوش جان، صورت ميپذيرد. پاسخ گفتم: “بسيار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش ميسپردم.
سپس خدا سؤال كرد: اگر لال بودي باز ذكر مرا بر زبان جاري ميساختي؟
چگونه ميتوانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گويم؟!
در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت ميگيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نميگيرد. هنگامي كه ستمي بر ما روا ميگردد، خدا را با الفاظ فكر و انديشهمان ميخوانيم.
پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا، همچنان ذكر تو را ميگفتم.
خدا از من پرسيد: آيا حقيقتاً مرا دوست ميداري؟
با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: بلي تو را دوست دارم كه حقيقت مطلقي و يگانه واحدي. با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...
خدا پرسيد: “پس چرا گناه ميكني؟
پاسخ دادم: چون انسانم و مبري از خطا نيستم.
خدا گفت: پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر ميشوي، اما در هنگام مشكلات به سراغ من ميآيي؟
هيچ پاسخي نداشتم كه بگويم تنها پاسخم اشک بود،خدا ادامه داد:پس چرا در خلوتگاه مرا میشناسی؟؟؟
سعي كردم پاسخي بگويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم.
خدا ادامه داد: زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است. اين موهبت را تباه نكنيد. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجوييد و بشناسيد و بپرستيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هيچ بهرهاي نبرديد. با شما صحبت كردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد.
نيازها و حاجتهاي شما را شنيدم و به يكايك آنها پاسخ گفتم. آيا به راستي مرا دوست داريد؟
توان پاسخ نداشتم. چگونه ميتوانستم پاسخ دهم؟! بياندازه شرمسار شده بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه ميتوانستم بگويم؟! در حاليكه با تمام وجودم گريه ميكردم و اشک تمام صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.خداوند فرمود: اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاكاران را ميبخشم.
پرسيدم: خدايا با اين همه خطاكاري چرا باز مرا ميبخشي و دوستم داري؟
خدا گفت: چون تو مخلوقم هستي، پس هيچگاه تو را رها نميكنم. هنگامي كه تو گريه ميكني، به تو رحم ميكنم و رنجهايت را درک ميكنم.
وقتي كه شاد و مسرور هستي، وجد تو راميفهمم. وقتي افسرده ميشوي، به تو دلگرمي ميدهم. وقتي شكست ميخوري، تو را ياري ميكنم تا بلند شوي.
وقتي خسته هستي، كمكت ميكنم. بدان كه تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم.هيچگاه آن چنان جانكاه گريه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود كه يك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه ميتوانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟از خدا پرسيدم: چقدر مرا دوست داري؟
خدا فرمود: به آن ميزان كه خارج از ادراك توست.
و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستايش كردم و ثنا گفتم
*همه چیز درباره شهر تاریخی ثمرین*