یادش بخیر...
سرکلاس دیر اومد ، اومد کنارم نشست ، گفت : مبصر کلاسی ؟
گفتم :بله
گفت : بنظرم بچه ی با معرفتی میای .
گفتم : نظر لطف شماست.
گفت : اول ماه مهره با کسی دوست نشدم میخوای با هم دوست بشیم ؟
یه کمی نگاش کردم و گفتم : باعث افتخاره .
یه خودکار طلایی رنگ خیلی کوچیک و خوشگل دستش بود ، تهه خودکارش یه قلب کوچیک داشت که با یک زنجیر به خودکار وصل بود ، گفت : اینو ازم قبول کن تا باور کنم دوستیمو پذیرفتی !
خواستم قبول نکنم ولی با اصرارش قبول کردم.
خودکارو بهم داد ، منم یه خودکار که سال پیش بهم جایزه داده بودن و خیلی دوستش داشتم بهش دادم تا بی خودکار نمونه.
دست بر قضا یک هفته بعد قلب خودکار از زنجیرش جدا شدو گم شد ، همه جای خونه رو زیرو رو کردم ولی پیداش نکردم . فردای اونروز دید که خودکارش ناقص شده و بدون قلبه . خودکارو ازم گرفت وخیلی ناراحت نگام کرد بلند شد و جاشو عوض کرد دیگه پیشم ننشست .
الان بیست سال از اون ماجرا میگذره اما هنوزم که هنوزه باهام قهره ...
نویسنده : محمد پور ثمرین(کویر)
*همه چیز درباره شهر تاریخی ثمرین*