داستان کوتاه...
داستان گربه و روباه :
گربه اي به روباهي رسيد ، گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟
روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! ای شكارچي موش ! چطور جرات كردي از من احوالپرسي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟ گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم
روباه پرسيد : چه هنري ؟
گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .
روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور بايد با سگها روبرو شوی و با آنها برخورد كني .
در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش از راه رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه . تا روباه خواست كاري كند ، سگها او را گرفتند .
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 8:19 توسط محمدپور ثمرین
|
*همه چیز درباره شهر تاریخی ثمرین*